دوباره تو کنارمی ، هوای بوسه با منه
HoMe ♥ eMaiL ♥ Design ♥ Profile
خدا هزار مرتبه شكر جز چند تا كوفتگي و كبودي و يه زخم با دوتا بخيه زياد اسيب نديدم اما تا دلتون بخواد ترسيدم و كلي هم از طرف اميد دعوا شدم ... هفته ي پيش عقد دختر عمه م بود و حسابي سرم شلوغ بود با اين حال پنج شنبه هم يكي از قشنگ ترين روزهاي زندگيم ثبت شد و با همسر دوست داشتنيم خريداي ازدواجمون رو انجام داديم ... اولين خريد هاي زندگي مشتركمون رو ... خريد اينه و شمعدون و حلقه و كت و شلوار و لباس نامزدي و ... همشون عالي بودند و عاشقشونم و خيلي دوستشون دارم و حسابي به دلمون نشستند ... از اون عالي تر لحظه هايي بود كه كنار اميدم بودم و مثل هميشه جلو خانوادم سر بلندم كرد ... خدارو هزار مرتبه شكر كه تا اين جا البته به استثناي برخي از حوادث غير قابل پيش بيني و حرف و حديث هاي اضافي كه توسط بعضي از اطرافيان زده ميشه همه چي عالي ِ عالي پيش ميره ... هميشه دوست داشتم يك ماه اخر تا روز عقدمون رو روزشمار اينجا بنويسم و هر روز حال و هوامو بهتون منتقل كنم اما متاسفانه بنا به دلايلي نت خونه قطعه ... فقط 12 روز ديگه مونده و من دلم پر از شوق و التهاب و خواستنه ... اين لحظه هارو با دنيا عوض نميكنم گرچه دير ميگذره و سخت و دلتنگي هم هزار برابر شده و انگار شبا دير تر از هميشه صبح ميشه اما حاضرم هزار سشال ديگه هم صبر ميكردم براي رسيدن به اين روزها و حس كردن لحظه هاي آرامش :) بچه هاي گلم سعي ميكنم قبل عقد باز هم بيام و از حسم براتون بنويسم و چندتايي عكس بزارم اما يادتون باشه كه يه ليلي هست كه اين لحظه هاي خوشبختيشو مديون اول خدا و بعد هم دلگرمي ها و پا به پا اومدناي شماست ... دوستتون دارم و با دنيا عوضتون نميكنم ... شايد كمتر ميام نت اما بدونيد كه هميشه ميام و مينويسم ... براي همسركم : اين شب هاي اخر تا رسيدن روز عقد لحظه لحظه شو حساب كتاب ميكني و از هميشه عاشق تري ميدونم دقيقا نياز به آرامش داري و منم قرار آروم جونت بشم و با كمال ميل حاضرم براي هميشه كنارت و شونه به شونت توي تموم مسيرهاي پر پيچ و خم زندگي همراهت باشم ... عزيزدلم اين روزها رو با سوپرايزهات و عاشقي هاي خاص خودت برام خاص و دلنشين تر كردي ... من براي اين همه مردانگي تو يك عمر زن ميشوم .
وقتي تموم اون بيست دقيقه يي كه با وجود گرما و خستگي ترجيح داديم بعد از گرفتن جواب ازمايش پياده تا خونه دست تو دست هم بيايم و تموم اين خاطرات 5 رو دوتايي مرور كرديم فهميدم خدا تموم اين مدت دستامونو سفت چسپيده بود و ول نميكرد ... و تاريخ عقدي كه معين شد و روز شمار اين يك ماه اخري كه گذشتنش صبر ايوب ميخواد و حوصله ... كه شما هر روز زنگ بزني و بگي ليلا پس كي تموم ميشه اين يك ماه ؟ كه من هر شب برات بگم كه فقط بايد چند تا شب ديگه بخوابي تا براي هميشه اين عشق ابدي بشه ... كه من اين روزها خوشبخت خوشبختم ... كه لبريزم از تو ... از عشق ... كه تو عين يك كوه پشتمي و حمايتم ميكني و نميزاري لحظه اي احساس كمبود كنم ... و اولين پيك نيك خانوادگي كه شما همراه من بودي و تموم لحظه هاي پر از آرامشش ... و خدايي كه اين روزها انگار تموم بنده هاشو گذاشته و فقط روي ما زوم كرده تا من و تو احساس كمبود و نيازي نكنيم ... كه من هزار باره ممنونشم ... كه تيكه كلام اين روزهام شده خدارو شكر ... كه اين روزها همش خبراي خوب ميشنوم براي تموم كسايي كه ارزوم ديدن شاديشونه ... كه انگار سال 91 واقعا سال وصال و شادي هست ... كه من ليلي بانو هستم از كافي نت دانشگاه با شما حرف ميزنم من امروز اعتراف ميكنم كه تموم اين سختي هايي كه توي اين 5 سال كشيدم و تموم دلتنگي هايي كه به جون خرديم در برابر خوشبختي امروزم مي ارزيد ... خدايااااا هزاران بار شكرت ... تاريخ عقد و مراسم ما 21 ارديبهشت 91
*جمعه صبح ساعت ۱۰ یه مسیج دارم ازش که وقتی باز میکنم اینـــو فرستــاده و بعد از دیدنش یه لبخند گنده میاد رو لبم که حتی حالا که با دوستاش رفته کوه بازم میخواسته یه جوری نشون بده که حواسش به من هست و منو خوشحال کنه :) * به شدت عصبانی هستم ، با راننده ی تاکسی یه بحث داشتم ... زنگ میزنه ... گوشی رو برمیدارم و هنوز سلام نکرده و بدون احوال پرسی شروع میکنم به غر غر و بهونه گرفتن که یهو میگه : عشق منو شما ندیدین ؟ !! بعد آروم با یه لحن ِ خوشمزه یی که عاشقشم صدام میکنه :لیلام ... و مثه آب رو آتیش میمونه ... و دوباره نیشم تا بنا گوشم باز میشه :)) * زنگ میزنه تا گوشی رو برمیدارم شروع میکنه بی مقدمه به جک تعریف کردن و بعدشم خودش بلند بلند میخنده ... از اون خنده هایی که دیونه وار عاشقشم ... انگار چشاش از لباش بیشتر میخنده ... منم از خنده ی اون بیشتر خندم میگیره و میخندم :)) و این داستان ها ادامه دارد ... من برای خوشبختی چیزی به جز همین بهانه های کوچک شادی که تو برایم رقم میزنی نیازی ندارم :) من این حال ِ خوب ُ مدیون ِ تو هستم جانکــم :** همه همینطورین تو که آخر نا شکرایی ! همیشه هم در حال گله و شکایت به خدا بودی حالا که نوبت خودت شده بلبل زبون شدی ؟! بعد عقد کافیه یه مشکل ساده باشه میای اینجا از غصه هات می نویسی و خدا رو تقصیر کار می دونی پس وقتی حالت عادی نداری نصیحت نکن ملت رو برو خوش باش وقتی غصه دار شدی بیا بکن تو حلق دوستات وقت شادیاتم گم شو برو پیش امید :)) البته تو و امید بیشتر به خاطر نیاز حنسیتون بود که می خواستین ازدواج کنید آخه ماشالا هردوتون ... :)) اره همه ی این هایی که تو میگی درسته دقیقا هم درسته :)) اره من ناشکرم و هم زیادی هاتم و اصلا هرزه ام ... نمیدونستی بدون ... من تا حالا با هیچ کدوم از مزاحم ها اینجوری حرف نزدم اما حالا بهت میگم برو گمشو تا وقتی هم ازت نظری نخواستن لطف کن و نطق نکن اخه میگن بی فرهنگی به این کار ! در ضمن من نمیدونم هرزه بودن من چه بدی و ظلمی به تو کرده که اینقدر داری حرصشو میخوری ! در ضمن اکه فقط سر سوزن شعور داشتی میبنی نوشتم که منم این باور رو نداشتم و بی قرار و ناشکر بودم ولی بعدا فهمیدم ربطی به خواستن ما و نخواستن بقیه نداره همش برمگیرده به اینکه چه روزی رو خدا برامون قرار داده :) تا چند وقت پیش هر کی بهم میرسید و این حرفا رو میزد اصلا نمیتونستم درک کنم و با اینکه هضمش کنم و همش با خودم میگفتم اینارو نکن چی بگن و فقط دلخوشی های الکیه ! همین مسیجی که شاید همتون یه روزی توسط یکی به دستتون رسیده : " صبورانه در انتظار زمان بمان . باغبان حتی اگر گلهایش را غرق اب کند خارج از فصل گلهـا شکوفه نمیدهند " کلی معنی داشت و کلی حرف پشت این چند تا جمله ست ... شاید قضیه همون حرفای همیشگی بزرگترهاست که باید وقتش برسه یا چه میدونم یه حکمتی توشه ! یادمه مینا که خیلی برای ازدواجشون بی قرار بود و حال این روزای منو داشت بعد ازدواج بهم میگفت : لیلا بسپار به خدا و بدون وقتی وقتش برسه همه چی درست میشه ... یادمه یه جا شنیدم میگن هر کسی یه روزی داره یه نوبتی وقتی وقتش برسه دیگه اون روز مال ِ مال ِ اونه ! تا همین چند روز پیش درک نمیکردم ... مخالفت ها زیاد بود ... تفاوت ها هم ... حتی وقتی امید گفت میخوایم بیایم و قرار گذاشته شده بود حتی وقتی با دسته گل پاشو گذاشت تو خونمون من و امید فکر نمیکردیم اینجوری پیش بره ! حتی فکر نمیکردیم با مخالفت هایی که هست حرفی از مهریه و بقیه موارد زده میشه به خدا که فکر نمیکردیم ... تو خوشبینانه ترین حالت حتی یک درصد هم فکر نمیکردیم ! اما اون روز با وجود تموم پستی و بلندی هایی که داشت اما انگار روز ، روز ِ ما بود ... اونقد یهــویی و بی مقدمه همه موافق شدند که باورم نمیشه ... تمام این ۵ سال همه چی رو با سختی بدست اوردیم ... سخت درس خوندیم ... امید سخت کار کرد ... دوری و دلتنگی و فاصله و ماه به ماه ندیدن هم که خودش فشار های عصبی رو زیاد میکرد ... گرفتن کارت معافیت امید خودش یه پروسه ی ۷ ماهه شد که خیلی ها یادشونه . چه انتظار سخت و کشنده یی بود و باعث شد ۶ ماه همو نبینیم الان شاید مثه یه خاطره میمونه ولی پارسال همین موقع داشتم سخت ترین روزای رابطمون رو میگذروندم . اینا رو گفتم که فقط یه چیز بهتون بگم ... شماهایی که دوستای همیشگی و چند سالم هستین شماهایی که اتفاق از اینجا رد میشین و این پست رو میخونین خواستم بگم که همه یه روزی دارند و وقتی اون روز برسه همه چی درست میشه ... همه چی ... و فقط باید عاشقانه منتظر بود و باور داشت که باور تورا به آرزوهایت میرساند ... همه تونو دوست دارم و برای همتون روزای طلایی رسیدن رو ارزو میکنم و برای همتون بغض شادی دارم که میدونم با تموم مشکلات فعلی و دلتنگی هاتون روزش که برسه دیگه رسیده و اون وقته که خدا از اون بالا میاد پائین و سند مالکیت تموم خوشبختی های دنیارو به نامتون میزنه :) به امید خدا و رسیدن اون روز طلایی فقط صبر کنید و عاشقی و توکل :)
اون وبم حتما مربوط به تو نبوده وگرنه حتما ادرسشو به تو میدادم اینو مطمئن باش ...
| Desiner: lady skin |

